یـا ابـن بـنـت خیــرالمــرسلیــن

انقدر در میزنم این خانه را _ _ _ تا ببینم روی صاحب خانه را

اسم آقــام سر در وبـم
 

 

دوست دارم هرکی میاد اینجا

اگه به آقا امام حسین(ع) ارادت داره

(که مطمئنم داره)

10تا صلوات بفرسته و توی کامنت اطلاع بده

اجرش با خود آقا ...

 

 

 

 

[ 91/06/20 ] [ 15:38 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
:)

خیلی ساده و خودمونی

عید همتون مُبآرَکـــ :)

[ 93/05/06 ] [ 23:11 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
در این ثواب شریک شوید

 

با توجه به آغآز ماه مبارک رمضان ، تصمیم گرفتیم محفلی ایجآد کنیم که موجب شادی مولایمان ، حضرت ولی عصر (عج) گردد همچنین دراین محفل ، در طول ماه مبارک رمضان با ایشان تجدید پیمان کنیم

 

دراین ثواب شریک شوید

.

.

.

ختم قرآن

لطفا جزء هآی انتخآب نشده را انتخآب نمآیید  ( جزءهای انتخآب شده کمرنگ شده اند )

هر جزء میتواند حداکثر2 بار توسط دویار انتخآب شود 

 

جز 1 2جز جز3 جز4 جز5 جز6
جز7 جز8 جز9 جز10 جز11 جز12
جز13 جز14 جز15 جز16 جز17 جز18
جز19 جز20 جز21 جز22 جز23 جز24
جز25 جز26 جز27 جز28 جز29 جز30

 

ختم صلوات

( برای دوستآنی که در ختم قرآن شرکت میکنند اجباری و انتخآب تعداد صلوات اختیاری ست )

 

100 صلوات 200صلوات 300صلوات 400صلوات 500صلوات
600صلوات 700صلوات 800صلوات 900صلوات 1000صلوات

 

انتخاب کنید و اطلاع دهید ........

 

انشاءالله تا پایان ماه مبارک رمضان  به یاری شما محبآن الهی 14000 صلوات را ختم خواهیم کرد ...

 

در ادامه مطلب نام شرکت کنندگآن دراین طرح الهی به همراه وبسایتشآن ، درکنار جزء و تعداد صلوات  و انتخآبیشآن ، نمآیش داده میشود

 

یا مهدی ادرکنی


ادامه مطلب
[ 93/04/05 ] [ 13:5 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
ای وای مصطفی
خوش به حالتـــ هم وطن ........

خوش به حالت همسنگر ..............

میدونم واسه نوشتن این متن خیلی دیره ..........

ولی امروز دلم پر زد به هوای تو ..........................

علیرضا هنوز منتظرته ...... میدونم .... نگاه مظلومش ، خیلی حرفا داره واسه گفتن...

[ 93/04/05 ] [ 9:49 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
چقــ د دلــــــ م ...
+ چقد دلم واسه مدرسه لکــ زده ..............................

خسته شدم از این همه بیکاری ......................................

ولی خبـــ حال و حوصله ی رفتن ِ کلاسآی مختلفَم ندآرم .....................

دلم واسه بچگیام ... واسه اون روزای خوبم ........ واسه خنگ بودنام تنگ شده ................

میگم خنگ چون اصلا حواسم به حرفای این و اون نبود ... شاید خیلی ها باهام دعوا میکردن ولی هیچی حآلیم نبود ... نه بابت ِ حرفاشون ناراحت میشدمو نه اشک بود و نه اخم .... عین دیوونه ها خوش بودم فقط ......

+++

خدآی من ... این روزها برخلاف کودکی  ام ،گم میشوم میآن افکآر ِ بی خودی ام ....

گم میشوم میان نگرانی های پوچ برای آدم هایی که هیچ گاه نگرانم نبوده اند و حتی گوشه ای از افکارشان هم نبوده ام هرگز .....

 رهآیم کن از این احساس...

نگرانم ... نگران آن پیر زن ، شب ها کجآ میخوآبد؟

یا آن پیره مرد ، درآن خآنه ی خرآب با آن لباس های پاره و لبخند گرم ، شب ها چه میخورد تنها؟

من نگرانم ...

بید مجنون ِ حیاط ، زیر باد خم میشود کمرش ... بابا هی کوتاه میکند شاخه های آویزآنش را ... گنجشک بی خانه میماند ....دیروز روی تن درخت، زخمی دیدم ... دلم برایش سوخت ... او بعد از تو تنها همدم تنهآیی ام در شب های امتحآن بود .... با برگ هآیش به شیشه  ی پمجره میزد و من در سکوت مطلق نیمه شب ، کسی را داشتم که برایم تا پایان کتاب ،  دست تکان دهد و بگوید : بیدآرم ....

خدآی من بید مجنون را از من نگیر ... دوستش دارم 

+++

من نوشت : خدآجون کمک کن تیم ملی امشب ببره ... هرچند به نظرم نباید بردن از بوسنی براشون کار سختی باشه ... تو فقط تنهاشون نذآر................

پی نوشت: خدایا یه کاری کن امشب نریم خونه خآله ... میخوآم بآزیو ببینم ( کمک کن گل مسی رو جبران کنن) ... هرچند بنظر من اون شب از آرژانتین بردیم

خوآهش نوشت : یا حضرت زهرا (س) نذرمو یادتــ نره ... اونم یادت نره هآآآآ کمکش کن ... البته کمک همه آدمآی ِ مثل اون ......... خودمم یه روزی به اونجا میرسم بعدنا کمک ِ منم بکن

[ 93/04/04 ] [ 17:13 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
رفته بودم قبرستون
 هدیه و منو جلوی قبرستون پیاده کرد ...من بودمو اون ... وارد قبرستون که شدیم ایستادیم ... خالیه خالی بود ... خلوووووتــــ ... از دور قبر آقاجونو پیدا کردیمو قدم زنون رفتیم طرفش ... یه سنگ قبر مشکی که اندازه بیست سانت بالا اومده بود و بالاش روی یک سنگ دیگه ، عکس خندون ِ آقاجون حک شده بود... دوتایی وقتی بهش رسیدیم دستمونو گذاشتیم رو سنگو شروع کردیم فاتحه خوندن ... من زل زده بودم به خنده ی مهربونش ...حرفاش و صداش دونه دونه از ذهنم رد میشد ...

هدیه رفت بالاسر ِ قبر عمه...

همونطور که به آقاجون نگاه میکردم گریم گرفت ... یه جورایی خعلی دلم براش تنگ شده بود که باعث میشد نتونم جلوی گریمو بگیرم ... هنوز صدای قرآن خوندنآش توی گوشم بود ... دوست داشتم مشت بزنم روی قبر تا صدای آقاجون درآد ... اونقدر بزنم که مجبور بشه حرف بزنه ... 

داد بزنم سرش بگم : میدونی چیکار کردی؟؟؟؟ میفهمی؟ ؟؟؟میدونی خانوم جون چقد حالش بده؟؟؟؟ میدونی با رفتنت چه بلایی سرش آوردی آقاجون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

یاد  تموم صحنه هایی افتادم که همیشه خودمو ازشون دور میکردم ... یاد اون لحظه ای که گونتو برای آخرین بار تو ی کفن بوسیدم ... یاد اون لحظه ای که داشتم تورو ، بابابزرگ مهربونمو ، توی اون پارچه ی سفید میدیدم ... یاد اولین باری که کلمه ی " مرحوم " رو اولّ ِ اسمت دیدمو مات و مبهوت با خودم کلنجار میرفتم که باور کنم تو نمردی ! ... یاد اولین باری که هق هق زدن ِ بابامو وسط گریه شنیدم ... هممون با رفتن ِ تو اولین های زیادی رو تجربه کردیم ، بفهم... دِ بفهم آقاجون ... بفهم آرزوم ، زندگیم ... قبول کن که بد رفتی ... میدونم تقصیر تو نبود ... تقصیر هیشکی نبود ... خدا خودش خواست بری ولی اینو بدون که خانوم جون بعد از رفتن ِ تو چشماشو از دست داد ... بعد از رفتن ِ تو فلج شد ... بعد از رفتن ِ تو ضعیف و لاغر شد ... حالاهم سهمش از تموم زندگی یه تخته ، یه تخت ِ خواب که روش آروم و بیصدا افتاده ، و فقط نفس میکشه ... گآهی صدات میزد ... گآهی باهات حرف میزد و بچه ها فک میکردن حافظشو از دست داده ولی به نظر من اون قوی ترین حآفظه رو داشته و داره آقاجون ... اون  دیگه منو نمیبینه ، دیگه هیشکیو نمیبینه ، تازگیا دیگه حرفَم نمیزنه ... دوساله رفتی و زنتو ول کردی به امون خدا؟؟! نمیگی زبونم لال میمیره ؟ فکرشو میکردی اینقد عاشقت باشه؟ اینقدر بهت وابسته باشه ؟؟؟ 

حاضرم تموم زندگیمو بدم تا باز برگردی تا باز بیامو ببینم خانوم جون هندونه میاره واسمونو تو قرآن میخونی تو حیاط... روزی که برای اولین بار از نزدیک جنازه می دیدم ، اونم جنازه ی نزدیک تزین آدم زندگیمو ، باورت نمیشه چقدر دلم میخواست پیشم باشی ... هیچ وقت ، اون ثانیه ای رو که پامو گذاشتم تو خونتونو همه ی عمه ها و عمو هارو گریون دیدم رو فراموش نمیکنم ، هیچ وقت اون لحظه ای رو که عمو از مکه اومد و تورو تو خونه ندید اون لحظه ای رو که داد زد و اشکآش شروع به باریدن کرد ، لحظه ی که عمه زهرا منو بغل کرد و گفت آقاجون رفت رویا رو فراموش نمیکنم ... فراموش نمیکنم 

آقا جونم ، تموم زندگیم دلم برات تنگ شده ... تنگ ِتنگ ... نمیدونی اینجا چه خبرهبیا ...

 

بیا که با آمدنت دلم را چراغانی کنم ....................................روحت شاد

[ 93/04/03 ] [ 14:52 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
عزیزم

[ 93/03/11 ] [ 14:16 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
هشدار
اول تبریک میگم بخاطر عید مبعث... با یه عالمه تاخیر و پوزش از همتون و بالاخص حضرت محمد (ص)ک مدیون و شرمندشونم ...

من نوشت : آقا جون خوشحالم ک پیامبرم شمایین 

خوشحالم که کامل ترین دینو برامون آوردین و من کامل ترین دینو دارم :) خیلی خوشحالم

 

الا صل علی دین محمد     بفرست صلوات بر محمد

اگر داری دلی غمگین و خسته     بزن دست توسل بر محمد

++++++

اینجآ لازم میدونم تذکرهایی رو بدم به بعضی ها ک خدا و دین و قرآن رو به بازی گرفتن 

من اینجا درباره ی عشقم به اهل بیت و ارزش و احترامشون مینویسم ... بعضی کامنتا هستن که خودشونو بیچاره ی حسین معرفی میکنن و شماره میدن و...

میخوام بدونم این ینی چی?  کسی که بیچاره ی آقام حسینه عقل و شعور و دین و ایمان سرش میشه ...

ب اینجور کامنتا هیچ وخت پاسخ داده نمیشه و در آخرم خیلی  براشون متاسفم ...

اگه بیچاره ی آقامون هستید , اگه حواستون هست پاتونو توی چ راهی گذاشتین پس دوباره کج نرید ... و اگه قصدتون کج رفتنه خدا و ائمه رو ب بازی نگیرین

یاعلی

[ 93/03/06 ] [ 18:28 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
تسلیتـــ
شهآدت امام موسی کاظم  (ع ) بدجوری تسلیتـــــــــ :(((

 

معذرتــ میخوام ایآم امتحآناته و مشغله و روز مرگی هآی مدآم :(

ببخشید که دیر سر  میزنم 

دعآ کنید امتحآنام به خوبی و خوشی تموم شه .... خیلی زیآدن و وقتمونم محدود

فعلا یاعلی

[ 93/03/03 ] [ 21:44 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
تصاویر جمکرآن ( به درخوآستـــ یکی از عاشقآن ِ مولا :)

کاش این جمعه بیایی آقا...

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

ادآمه ی مطلبــــ

 


برچسب‌ها: یا مهدی ادرکنی
ادامه مطلب
[ 93/02/24 ] [ 17:18 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
یا زینبــ کبری (س)
زینب یگانه است خدا هم به فاطمه / تا زینب است دختر دیگر نمی دهد
زینب همان کسی است که در راه عفتش / عباس می دهد نخ معجر نمی دهد . . .

[ 93/02/24 ] [ 15:34 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
تولدت مبآرک ( خیلی سآده و خودمونی :) )

+ اصَن کی میگهــ من نوکَرشَم ؟!

        علی (ع) کُجآو مآ کجآآآ...


سلآآآآم 

خدآ سلآآآآم 

آسمون سلآآآآآم 

دنیا ، هوا ، فرشته هآآآ سلآآآآآم 

خوشحآلَم ... یجور ِ خآص :) ... یه جوری کهــ اه نمیدونَم :))))) یه جور ِ خآص دیگه  ...


تولدت مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ :) ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حضرت ِ حیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ:)ــــــــــــــــــــــــــــــــدر




همگی مبارَکـــــــ


روز پدر رو هم به بابامو به همه ی باباهای دنیا 

تبریک میگم :))


ایشالا یه روز ، روز پدر رو توی حَرَم آقا جشن بگیریم :)

التمآس دعآ

[ 93/02/21 ] [ 21:30 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
مادرم
چرا مدرسه اینجوریه؟ چرا یه آدم درست پیدا نمیشه که تورو بشناسه آخه؟ :( چراا؟ :(

+++

مادرم زهرا جان...

زندگی ثانیه هایش هم به دنبال تو میگردد بی هوآ...

و من گم شده ام میان ِ این همه نبودن هآ و ندیدن ها...

تو اینجآیی و نیستی انگآر وختی چشم هآیم نمیبیند جمالت رآ...

تو بگو وسعت نآمت را چگونه درک کنم و چگونه صدایت کنم وختی حقیرمو فقیر...

وختی جفت دستآنم به سویت دراز است و چشم هآیم تر و یتیم ِ ندیدنت...!

نگآه کن..نگآآآه

گوشه چشمی به من بیندآز که چگونه دلباخته ام در آرزویت :(

و چگونه گره های پی در پی سرنوشتم را بسته ام به ضریح ِ ندآشته ات... :(

  تآشایــــد روزی باز کنــــی :( بآز میکنی؟ :(

بآز میکنی میدآنم :(

اینبآآآر میدآآنم مآدرم ... برعکس ِ تمام لحظه های ِ نآدانی ام ... این بآر را میدآنم

.

.

.

به یآدتــ نوشتم این دلنوشته را

که امروز خآموش استـــ و نیست دیگر انگآر میان ِ آدم ها...


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

[ 93/02/17 ] [ 21:49 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
بهار نزدیک است اما فاطمیه نردیک تر است.

 

بوی فاطمیه می آید؛بوی غربت علی(ع) و سیلی خوردن فاطمه

بوی در و میخ داغ و به شهادت رسیدن حضرت محسن.

فــــــــا طـــــــمــــیه نـــــزدیـــــــک اســـــــــت.

 

 

 

 

[ 92/12/21 ] [ 22:24 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
میلادت مبارک، خاتون خانه ولایت، ای پرستار زخم های عاشورایی، زینب علیهاالسلام !
با یک قلم و یک دل ِ سیاه که نمی شود از تو نوشت زینب جان ... با جفت چشم های پر از گناه که نمیشود از تو نوشت زینب جان ... با یک زبان و چهره ی پرآه که نمی شود از تو نوشت زینب جان ... 

:(


من فقط آمدم که  بگویم خوش آمدی به دیار دردها زینب جان 

خانوم جون سلام ... میخوام امروزی و ساده باهات حرف بزنم ... پس تولدت مبارک :)

هرلحظه که صدای تیک تاک ِ ساعت رو میشنوم هرلحظه که گذر ِ زمآن رو حس میکنم

هرلحظه که باورم میشه دارم به سمت مرگ پیش میرم ... هُری دلم میریزه ...

هول میکنم... میدونی چه حسی بهم دس میده ؟؟ حس اینکه اگه دو دیقه دیگه بمیرم 

اگه کارامو راست و ریس نکنم ... اگه یه هو چشمام بیفته تو چشمای تو و مادرت 

میخوام چی کار کنم؟؟؟!! 

چطوری از شدت خجالت سرمو بالا بیارم :( واسه غلط هایی که کردم چطوری دلیل بتراشم ؟

حالا در کمال ِ پررویی اومدم بهت میگم تولدت مبارک :( 

میخوای بزنی تو گوشم بزن :(

میخوای بگی خجالت بکش بگو :( 

ولی منو از خودت نَرون :(

نگو برو :( 

نگو رَدی :( 

نگو :(

با این حآل

دوس دارم ببینمت

 اونوقت:

رو به روت بی اختیار

دوباره زانو بزنم / میون گریه بگم /غریب و در به در منم

تورو شاهد بگیرم /که با خدا حرف بزنی / میدونم که دست رد

باز به سینم نمیزنی

کاش...کاش جوونای این دوره زمونه .. برای یه بارم که شده ... حداقل یه بار جای تولد گرفتن واسه دوس پسر  یا دوس دخترشون حواسشون پر بزنه پیش ائمه ... واسه شما تولد بگیرن :))) 

نمیدونم چرا وقتی این حرفا رو به دوستام میگم ... میگن دیووونم :( میگن طرز فکر من دیگه قدیمی شده :( 

به خصوص یه بنده خدا تو مدرسه :( که خیلی دلمو شکونده تا حالا :( من نمیگم خوبم :( ولی از یه جایی به بعد

به مرحمت ِ شهید برونسی راهمو پیدا کردم :) راهی که خیلی وقت بود گُمش کرده بودم ... 

بگذریم 

به هرحال من بدون ِ کارت دعوت اومدم تولدت :) با یه دنیا صلوات که امروز میفرستم واستون 

ایشآلا که بهتون میرسه :) 

++++

مادرم ، پدرم تولدت دخترتون تبریک :)


آقاجون امام حسین (ع) تولد خواهرتون مبارک :)

خلاصه تبریکــــــــــــــــ

تبریکــــــــــــــــــ

تبریکــــــــــ 

همگی

:)

مهدی جان 

ظهور؟؟؟!!

بیا دیگر...

دلم تاب ندارد

تولد دختر زهراست 

تولد عمه ات بیاااا

تورا جان زینبت بیا :(





[ 92/12/16 ] [ 9:57 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
2
اللهم عجل لولیک الفرج 

نمیدونم از کجا بنویسم ... از چی بنویسم ... ولی اینو میدونم که هیچ وقت لایق دیدارت نیستم آقاجون ... کاش فقط میفهمیدم صدامو میشنوی یا نه؟ کاش ... ولی ... 

من شونزده سالمه نمیدونم شایدم هیفده ، اما اونقدر بزرگ شدم که بفهمم کدوم کار خوبه کدومش بد ... اینقدرام عقلم میرسه که مثه بعضی دخترا موهامو نریزم بیرون ... اونقدرا بزرگ شدم که مثه خانوما چادر مشکی بپوشم و با غرور از جلو بعضی هم سن و سال های خودم که غرورو توی کفش پاشنه دار پوشیدن و رژ گونه و پن کیک زدن خلاصه میکنن ، رد بشم ... من به خودمو به چادرم ،به احساس ِ مسئولیتم افتخار میکنم ... خدایا هیچ وقت خودمو ، چادرمو ، احساسمو ازم نگیر 

آقا جون اگه زود ظهور کنی کارمون خیلی راه میفته ها !! هی هرروز هرروز جوونا و نوجوونا گول حرفای شیطون ِ لعنتی رو نمیخورن ... قربونت برم اگه زحمتی نیس بیا 

اصلا تو بیا بهار هم می آید :(


[ 92/12/08 ] [ 17:3 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
1
چقدر سخته به یاد مادرت برای مادرت زندگی کنی ولی زندگیت لیاقتشو نداشته باشه 

چقدر سخته که نتونی خوبیاشو جبران کنی

چقدر سخته که مادرت تو آسمونا باشه و تو رو زمین

چقدر سخته 

...

السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س)

[ 92/11/26 ] [ 17:5 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)
روزی اگر بناست فدای کسی شوم

سوگند می خورم که فدای تو می شوم

ناراحتم خدای نکرده ولم کنی

من تازه دارم از فقرای تو می شوم

شبهای قبر منتظرم ایها الرئوف

بیهوده نیست اینکه گدای تو میشوم





[ 92/10/29 ] [ 21:54 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]

عکس اول را آورد و گفت: این پسر اولم محسنه...

عکس دوم را گذاشت روی آن؛ این پسر دومم محمده..

عکس سوم را آورد تا خواست بگوید این پسر سوممه، دید شانه های امام (ره) از گریه میلرزد...عکس ها را جمع کرد زیر چادرش و خیلی جدی گفت:چهار تا پسر دادم که اشکت رو نبینم!..

شادی روح امام و شهدا صلوات...

[ 92/06/12 ] [ 10:0 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]
گر بر آنید نامه ی اعمال را بر چپ دهید

در جهنم هم گذارید من بگویم یا حسین ع

[ 92/05/23 ] [ 15:35 ] [ دیوونه حسین (ع) ] [ ]